![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
خیلی وقته رفتی ، امــا ... آخرین خاطرات تورو که مرور می کنم ، کسی وارد اتاق میشود. می پرسد : چیزی شده ؟ به زور می خندم و نگاهم را به پنجره ای می دوزم که اولین بار از آن نامه رسانی را دیدم که نامه ات را به دستم داد ، و چقدر آن روز ... بی اختیار قطره ای اشک بر گونه ام می خندد و می گویم : نـه ! در را می بندد و می رود. قسم خورده بودم که دیگر هیچ وقت کارت پستالی را که فرستاده بودی باز نکنم و آن را بسوزانم با آتش درونم، قسم خورده بودم حتی یادت و نامت را بر زبان جاری نسازم ، افـــسوس که ... یادم تو را فراموش . هر گاه خواستم صدایت را بشنوم ، دردم را می دانستی ولی دریغ از لحظه ای که سکوت را بشکنی . هرگاه مشوش از خواب شبانه برمی خواستم و در پی وهمی عظیم که پشت در مانده ای تا ته باغ می دویدم و حتی گه گاه زمین هم مرا در آغوش سنگهای ته باغ جای می داد و مرا به سینه اش می فشرد تا از آمدن باز مانم، ولی به شوق تو یک لحظه هم از پای نمی نشستم و بی درنگ به اشتیاق دیدنت می دویدم... ، هزاران افسوس که همه خوابی بیش ، رویایی بی سامان و هاله ای نومید نبود. هرگاه که صادقانه چشم در چشم و دست در دستت می گذاردم و با شرم می گفتم دوستت دارم تا مگر یک لحظه فقط یک لحظه تو هم حرف دل را بر زبان جاری سازی ، دستت را پس می کشیدی و مرا دیوانه می خواندی و همچون همیشه مرا از خویشتن خویشت می راندی با یک بهانه . خدایا ! می شنوی دردم را ؟ می بینی زخمم را ؟ چه کنم با این نامردمی ها ؟ خدایا ! گناهم چیست ؟ گناهم چیست که می سوزم هر لحظه و هر دم؟ جز این است که خواستم فقط عاشق زندگی کنم و زندگیم را ، همانی که تو به من رایگان دادی در گرو عشق یک زمینی حقیر که او هم آفریده توست، فدایش کنم ؟ و چقدر مرا تحقیر کرد ، هیچ گاه باورش نتوانم کرد ولی خود را به او ثابت نمودم . ثباتم در عشق ، در شریکی برای تنهایی هایش ، مرهمی برای زخم ها والم هایش و ثبات یک قلب عاشق در وفا به همو که ستایشش می کردم چون بتان . مرا شکست ... از غرورم پلی ساخت برای رسیدن به هر آنچه که عاشقانه نثارش می کردم . می فهمید . می دانست . مرا می شناخت اما هیچ گاه درک نکرد ، نه این که نخواهد، نه! نتوانست . به قدری حقیر بود که مرا ، منی که از جنس او بودم (خاکی و مخلوق حق) درک نکرد . هیچ گاه در حضورش و پیش رویش نگریستم ، چرا که می دانستم حتی اگر او از قطره های اشک من نلرزد خدایم او را عذابی شگرف خواهد داد ، برای همین همیشه در دل دعایش می کردم که « الهی که هیچ گاه به روز من نیفتی » در زندگی اش نشانی از عشق نبود . تنها بود اما دوستانی داشت همه از جنس خودش . مثلا عشقش را بر من منت می نهاد و آتشم می زد . از درون می سوختم ولی به وسعت فاصله هایی که خدا برایمان آفریده بود از کنایه هایش خرسند می شدم همچون ماهی که بر ستاره خرده می گیرد. مرا شکست و از شکستم خندید ... خدایا ! دوستت دارم ، مرا ببخش که می دانم قلبم هیچ گاه مرا نخواهد بخشید و روحم از زخمهایش هیچ زمان زنده نخواهد شد . دوستت دارم ای آفریدگار من ، معشوقم و هستی بخش بــی مـنـت. |
|
+ نوشته شده در
86/02/23ساعت 18:44 توسط مریم |
|
|
می دونی ... به خودم قول داده بودم امشب بهت فکر نکنم، امشب با یادت نخوابم، امشب برات گریه نکنم، امشب ... اما مگه میشه ؟؟؟ نه نشد ، خاطره هات نمی ذاره ! امشب هم مثل شبهای قبل برای تو ، به یاد تو ، به یاد عشق تو ، حتی امشب که به خودم قول داده بودم ... قولم رو شکستم و گریه کردم ، گریه کردم ، گریه ، گریه ... ... ولی تو ، تو چطوری بی من ؟ خوبی ؟ خوبِ خوب ؟ الهی که همیشه خوب باشی چه بی من و چه با من .
|
|
+ نوشته شده در
85/12/06ساعت 3:11 توسط مریم |
|
|
من و دل منتظریم تو ندانستی من از کدام آبادی و کدامین صحرا می آیم ؟ به تو گفتم : خانه من جایی است، دورتر از تپش پنجره ها و من آنجا دیدم رنگ نومیدی تردید ! وشگفتا ترسید دل تنهاو غریبم ودر آن آبادی که دلم از نگرانیش پر است شب وحشت زده یک کابوس ، سحر پرپر مرغ یا حق ، و غروبی دلگیر از یک عشق ،... همه را تجربه کردم ... ای دوست ! با تو همراه شدم ، خندیدم ، با تو از غصه مرگ خود و یک دل گفتم ، با تو از هرم زمان در قفس سینه و قلب ... و همه دار و ندارم آن بود . همه سرمایه من از این عمر همه هستی من ، تو بودی ، ... قلبم بود .
|
|
+ نوشته شده در
85/10/28ساعت 4:2 توسط مریم |
|
|
خستگی را از تنت خواهم شست و از روحت کاش با من باشی .
|
|
+ نوشته شده در
85/10/24ساعت 11:16 توسط مریم |
|
|
همین که چشمانم را بر هم می نهم ، کشتی غم بر ساحل پر تلاطم دلم پهلو می گیرد ، شیشه عمر زمان چنان می شکند که صدایش تا فرسنگها آن طرف تر بر جان منتظران لرزه می افکند ، پریشانشان می کند و بر دلهای عاشق و منتظرشان رنگ نومیدی می پاشد به وسعت شب سیاه . ... همیشه دیده ام منتظری را که کنار جاده به امید رسیدن تک سوار قلبش چشم به راه دوخته ، نگاه پینه بسته اش را که از نومیدی می گریزد و به دنبال روزن نور و امید است می فهمم .
از چشمانش می خوانم که منتظر است .
عشقی در دل دارد که در جاده های پر پیچ و خم زندگی ، در گمراهی رهسپار است یا راهش را گم کرده و یا نمی خواهد که ... این است غم بزرگ منتظری که نگاهش هر روز از طلوع خورشید تا غروب غمناکش به جاده ای بی انتها دوخته شده که همه امیدش جاده است ، جاده ای پر از انتظارهای باران زده . ... پس من چه بگویم ؟ تفاوت منی که چندی است منتظرم با اویی که عمری است چشم به راه است به پهنای زمین تا آسمان است . YYYYYYYYYY |
|
+ نوشته شده در
85/10/09ساعت 15:48 توسط مریم |
|
|
Just for My dear : who comes ? who comes ? My Heart is for he but I will die there alone below one's breath the lower world if sleep was lost to me no important may be he come … who comes ? who knows? then I will wait for he … . فقط برای عزیزترینم : چه کسی می آید ؟ چه کسی می آید ؟ قلب من از او اما من خواهم مرد اینجا تنها زیرلب آهسته می خوانم دنیای دون اگر خواب بر من حرام شد مهم نیست
شاید او بیاید … چه کسی می آید ؟ چه کسی می داند ؟ پس من منتظرش خواهم ماند … .
|
|
+ نوشته شده در
85/09/21ساعت 1:23 توسط مریم |
|
|
تو در کنار من و من روبه رویت هستم گهگاه سر بر می آری که چیزی بگویی اما نگاه من ، چشمانم این مجال را از تو می گیرند و دوباره چشمهایت را به زمین می دوزی ... دردی سنگین روی قلبت در تنگنای سینه ات تو را می آزارد . دستهایت را می گیرم و لرزشی محسوس سراپای وجودت را می گیرد ... دستت را پس می کشی و یک قدم به عقب می رانی گونه هایم از شرم گلگون شده ا ست دوباره سر بر می آری که بگویی و حرف دلت را بر زبان جاری می سازی یک کلمه ، اما کوتاه ... و به پهنای سنگ ترین قلب . نگاهت را به چشمانم می دوزی دستم را آهسته در دستان سردت می نهی و زود رها می کنی و می گویی : « خدا حافظ !» ... قطرات اشک غلتان غلتان گونه ام را نمناک می کند و تو ، بی اعتنا به من و عشقم پشت می کنی و می گذری !!! ... هنوز سردی دستانت را که تا ژرفای وجودم دوید احساس می کنم و نگاه بی مهرت را به خاطر می سپارم . ... همچون باد خزان گذشتی و من اشکبار جاده ای را که با همه غرورت پا بر آن می کوبی می نگرم مگر زمین چه گناهی دارد ؟ . . ... هنوز هم بی اختیار تو را می نگرم و جاده ای طولانی که با تو به من و عشقم پشت کرد و تو آن را زیر پایت له می کنی مرا ، قلبم را ، عشقم را ، جاده را ... تو رفتی اما آهسته تر برو مگر زمین چه گناهی دارد ؟ ، تو رفتی با غروری به پهنای شبهای تنهایی و سوت وتارم آهسته تر ! مگر زمین چه گناهی دارد ؟...
|
|
+ نوشته شده در
85/09/16ساعت 6:20 توسط مریم |
|
|
مهتاب هر شب همدمم بود تا سپیده و درد انتظارم را می شنید و دست نوازش بر سرم می کشید و شمع نومید وجودم را به رنگ امید می افروخت . اما امشب که مهتاب نیست ، چه ؟ امشب سیاهی بر دلم می بارد ، و آسمان اگر چه همیشه سخاوتمند بود ولی ... امشب مرا به میخانه غم خود می خواند . ... امشب نه شوقی برای سرودن دارم و نه امیدی برای زنده ماندن . اما هنوز می نویسم تنها جمله تکراری انتظار را بر گوشه سپید کاغذی که از ابر چشمانم سیراب است ... بیا مهتاب زندگی ام ، منتظرم ...
YYYYYYYYY
سپیده که می زند من هنوز بیدارم ، شب آمد و رفت و فلق از راه رسید اما من از غم دوری تو تبدارم ، بیدارم ، همچنان چشم به راه . چشم به جاده ای دوخته ام که از انتهایش هیچ نمی دانم اما می دانم که بزرگترین آرزوی من در فراسوی این جاده های پر پیچ وخم سرگردان آمدن است . چشم به جاده ای دوخته ام که از وسعتش هیچ نمی دانم ولی می دانم که کسی خواهد آمد که آغوشش از وسعت جاده گرمتر خواهد بود .
|
|
+ نوشته شده در
85/09/11ساعت 14:11 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
85/09/09ساعت 14:53 توسط مریم |
|
|
به نام خدای وفا : شروع یک پایان دیر زمانی است که در کلبه خلوت دلم، در تپش خانه کوچک قلبم ، در اوج محراب نگاهم ، در برکت یمن بهارم ، در سردی دستان پر از انتظارم ، در شبستان تاریک لبخندم ، در گوشه و کنار کوچه های عبورم ، در تاریک ترین شبهای زندگی ام ، در بی تو بودن تنهایی ام ، ودر بتکده ویران شده روحم ، ... قلبی برای تپیدن نیست ، شوقی برای زیستن نیست ،نگاهی برای عاشق ماندن نیست، رنگی برای لبخندم نیست ، و شوری برای با تو بودن نیست .... آه که کیست آن تک سوار جاده نور ، آن محبت پیوند شده به قلبم تا ظهور ، آن لطف عمیق بی عبور ، خلوتگاه مهتابی پر از سرور ، و آن دست گرم پرشور ، و آن نگاه عمیق صبور...... کیست آن که مشک مرا از اقیانوس نگاهش جرعه ای آب بخشد و مرا سیراب کند برای همیشه . کیست که گذرگاه شبستان بی عبورم را روشنایی بخشد تا همیشه. کجاست آن چشمان نافذ و نگاه ویران گر که خرابم سازد تا ابد . کجاست آن دیوانه ترین و مخلص ترین بنده خدای عشق . ... ... آه چه می باید کرد ؟ ... |
|
+ نوشته شده در
85/09/09ساعت 8:44 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با سلام :
وبلاگ وفای دوست برای مرگ بی وفایی های آدمهایی تنظیم میشه که جرات ندارن حرف دلشون و بگن ولی اینو می ذارن به حساب وفای نداشته ای که فکر می کنن آخر وفاداری اند. آدما عاشق نمی شن چون این روزا عشقی نیست . عشق مرده و جاشو داده به هوس . هوس مرگ عادت هاست , عادتهای خوب و زیبا . اما دوست داشتن عادت نیست نباید عادت کنیم که همیشه دوست داشته باشیم یا وفادار بمونیم , بیایید عادت کنیم که هیچ وقت به عادت, عادت نکنیم . با تشکر مریم |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
به کجا چنین شتابان ؟ |
| پیوندها |
|
کافه عشق مکتوب+روز نغمه های تنهایی تنهای دل شکسته قلـــب ســرد آتـــش تنهاترین کولی (هدایت) دوســــــــتـــــــــــت دارم شـــبــهای بـــــی تـــــــو عــــــــشـــــــق بـــچــگانــه |
|
RSS
|